53.برای یادگاری:)
بابا مرتضی همیشه به من میگفت و میگه سوسک سیاه :دی - برگرفته از شهرقصه ی بیژن مفید - از موقعی که آمیتیس تو دل من بود بهش میگفت سوسک سفید:)) و عجیب این که سفید هم شد!
وقتی تو دلم بودی بابا برات همیشه گنجیشکک اشی مشی میخوند و تو ورجه وورجه میکردی:* جالب اینکه الان که برات میخونه آروم میشی و خیلی با دقت گوش میدی:*
از موقعی که تو دلم بودی ترسو بودی کوچولو:* زنگ واحدمون صداش خیلی بلنده ... یه روز بعدازظهر خواب بودم یکی زنگ زد خودم از خواب پریدم و خیلی بامزه تو هم پریدی بالا و تقی خوردی به شیکمم:)) خیلی حس بانمکی بود ایشالا یه روزی تجربه ش میکنی و متوجه میشی چی میگم:*
بابا مرتضی خیلی بلند عطسه میکنه:) هر بار عسطه میکرد تو میپریدی و میخوردی به شکمم:)) الان هم همونجوری هستی و میترسی با عطسه هاش:*
آمیتیس از نوزادیش وقتی میخواست با چیزی مخالفت کنه - حالا نمیدونم از کجا میدونست مثلا شیر نمیخواد یا نمیخواد لباس بپوشه یا هر چیز دیگه ای - داد میزد نهههههههههههههههههههه! هنوز هم این نه! رو داره با جدیت!
از نوزادی با لباس پوشیدن مشکل داشتی و از درآوردن لباس شاد میشدی:*
خیلی خیلی آبروداری:)) بیرون که میریم نه داد و بیدادی و نه هیچی ... هر کی میبینتت میگه واااااااااااااای چه خوش اخلاقه! منم فوری میگم بداخلاقیاشو ندیدین! گول نخورین:دی امشب تو سوپر دم خونمون یک هرهر و کرکری راه انداختی که فروشنده ها هم قربون صدقه میرفتن! خوب نکن مامان! همون اخلاق حسنه ت که تو خونه داری:دی رو بهشون نشون بده که چشمت نزنن:)
دیشب - که با احتساب زمان نوشتن میشه پریشب!- انقدر دلبری کردی که مهرداد! پاشد اسفند دود کرد! یعنی ببین در چه حدی بود! این پسرعمه ی من حس میکنه از دماغ آقا فیله سر خورده اومده رو زمین ... بعضا خودش رو هم تحویل نمیگیره چه برسه به ما! واسه این انقدر عجیبه این رفتارهاش:))
محمد که از سر کار اومد بغلت کرد و حتی شام هم بهت داد! مهرداد بهت خیار هم داد! هرچی میگفتم ندین بهش میگفتن خوب میخوره! خوب بابا جان این بچه س همه چیو میخوره شما که بزرگین نباید بهش بدین! خلاصه که بساطی داریم با کارات!


53.برای یادگاری:)
